سکوتت را بشکن. بغضت را رها کن. فریاد بکش. با تمام وجود صدایش کن
می شنوی ، می شنود. می بیندت، می بینیش. برو بالا و فریاد بکش من روحی عاشق... بر پاهایش بوسه بزن و بگو خود را بخشیده ای. بگو دوستش داری. ها...ه. یادت می آید هنگام زیارتش چگونه فریاد میکشیدی؟ تو همانی بی خود از جدایی و دوری حرف مزن.... باز هم بگو من روحی عاشق... تو همیشه مسافر حلقه عشقی... همانها برایت حلقه ساخته اند و گهواره ات بالهای بلورینشان است. فریاد بکش بیشتر بگو من روحی عاشق...
چه فرقی دارد امروز و آن روزها؟ همین امروز بگو: تو رسیدی... تعظیم کن. گل و بوسه هدیه بده . آغوشت را باز کن هر که را دیدی ز ... سرخرو ... تو همینی باور کن. بخوان: چنانچه هستم ، هستم ... همین حالا عاشق باش و با ندای اذان و دفع بال و پر بر آور... سکوت کن و عاشق باش. خودت را رها کن و باز هم بگو من روحی عاشق... پشت سر دستها، پشت سر عشق، اعتماد کن، خودت را رها کن. برو بالا بالاتر بر پاهای خداوند بوسه بزن و اینبار با تمام وجود فریاد بکش و بگو من روحی عاشق .... هستم ،هستم ،هستم
صدای سکوت و قلب من و پرسش های من. پاسخم خنده است ، پرسشم خنده است آه و گریه ام خنده است خنده در گریه ، خنده در اوج ...
من غریبانه می خندم غریبانه می پرسم : " خانه دوست کجاست" ها......ه این غریبه ی خنده به لب سالها برای گریه اش گریسته است...
امشب دیگر سوالم را میپرسم. فاصله؟ چقدر؟ مگر می شود تا این حد تو با من و من دور از تو و دور تر از خود باشم؟
صدای سکوت و قلب من و پرسشهای نا تمام من. نگاه کن ، می بینشان؟ دارند با تو حرف میزنند چه زیبا و خوش رنگند.... مست تو اند... برای تو میرقصند... ببین... خدا را دیدی؟؟؟ گوش کن صدایش را شنیدی؟ صدای خودش نبود؟؟.... خوش به حال تویی که میگویی " من نه منم نه من منم"
سکوت و من و بودن من. بوی کلامش را شنیدم، لحظه ای پیش فرشته اش با من حرف زد... حیرانم از اینهمه بزرگی او و از حقارت خود...
حال منم و سکوت من و حیرانی من
قلب من با من حرف بزن.
سفید شد
کلمه ابر بود
باران شد
تو به آسمان نگاه کردی
چشمان من خیس شد
کلمه نام تو بود در آغاز
که من نبودم
کلمه روح بود
رها شد
کلمه سفر بود
آغاز شد
تو رفتی
نا تمام شدی
من اما...؟
ن.ن/ ک.ت
شب های زیادی آمد و رفت. با تو ام رها چند بار چترت را بستی تا باران غبار های قلبت را بشوید؟ چند بار چشمانت را گشودی تا نور و شعشعه خداوندی را ببیینی؟
هی... رها جان بیاد داری هنگامی که از مقابل آن معبد زرین میگذشتی به تو گفتم قدری تامل کن؟ گفتی مجال اندک است و فرصت کوتاه ، من مست آغوش اویم و میخواهم تا خود خانه اش بدوم. حالا چه شدی رها؟ به کجا رسیدی؟ به خانه اش؟ تو در کوچه های این دنیای زشت گم شده ای آن وقت می خواهی در آسمان به دنبال خانه اش بگردی؟ نگرد رها جان نگرد، بیخود راهت را دور مکن خانه او همین دل کوچک توست. همین دلی که رنگ سیاهی به خود گرفته.
با خود رو راست باش، چند وقت است که مهمان دلت نشده است؟ سال هاست رها سال هاست که دور دلت زنجیر کشیده ای و از دلت بیرون رفته ای و گمان میکنی که در دور دست ها او را خواهی یافت! کجا می یابیش در کوهستان های تبت؟ یا در قبایل آفریقا؟ در بهشت یا دورخ؟
وای نه بازآ بازآ که می دانم منتظر توست که میدانم اگر باز گردی می یابیش.
از او بخواه جرعه از می نابش بنوشاندت تو عاشق میشوی و سرمست. از خود بیرون میشوی و بی دین و کیش. تو را چه حاجت ست به کیش ؟ تو او را یافته ای او در تو جاریست....
اما رها خواهش میکنم ای بار چشمانت را بگشای تو بیش از این هم گمان میکردی که آغوش پدر مامن ابدیت خواهد شد اما چه شد که هر روز فاصله ات بیش از پیش شد؟
این بار حواست باشد دستانش را رها نکنی که اگر این بار هم خطا کنی عاقبتت می شود کنج میخانه و درد دوری. این بار که به خلوتگه دوست رفتی بگو نورش را بر وجودت بافشاند و صوتش را بر گوش هایت نوازش دهد آن چنانکه دیگر در دور دستها به دنبال معشوق نباشی. آن چنانکه که پرده از چشمان تاریکت کنار رود و تو تا آغوش پر مهرش پرواز کنی.
بازآ رها بازآ که میدانم منتظرتوست که میدانم اگر باز گردی می یابیش...
شاید این بار شکوه نگاه تو شفایم بخشد
مرا هزاران بار به دور دستها بردی
بردی تا نورم بیافشانی
اما چشمان تاریک من تاب نیاوردند
بارها در گوشم نغمه عشق زمزمه کردی
اما مرا توان شنیدن نجوا ها نبود
صورتم را نوازش کردی و دستان پر مهرت را بر گیسوانم کشیدی
اما٬ اما من تازه فهمیده ام که چشم دلم کور شده ست و دیگر نه میبینم٬ نه میشنوم و نه حس میکنم
حضورت را بار دیگر مرحمی بدار بر قلب خسته و شکسته ام
و برکتت را جاری بساز
که شهودت پروازی است تا آسمانها و ترانه ایست برای جاودانگی.
پ.ن : نواقص زیاد است. خود مرا ببخشید
شاید دعای یک نفر کار ساز نباشد اما وقتی همه دستهایمان را به سوی آسمان دراز میکنیم ٬ محال است دستهایمان خالی و قلب هایمان نا امید باز گردد.پس هم اینک دستهایت را همچون ما به سوی آسمان بگیر چرا که یک نفر سخت به دعایت احتیاج دارد.
یک لحظه خود و زندگی ات و همه مشکلاتت را فراموش کن و به زندگی و مشکلات کسی نگاه کن که به تو نیاز دارد. او نیز همچون تو معنای عشق را میفهمد. عشقت را برایش هدیه کن و با دعایت از خداوند سلامتی اش را بخواه.
عشق برای شما
هرچه می اندیشم به یاد نمی آورم کی و کجا از "نیست"٬ "هست" شدم...
یادم نمی آید از کجا سر چشمه گرفتم . چشم باز کردم و خود را اینجا یافتم و هرچه گشتم نبود نشانه ای از آن همه زندگی.
شاید من آن پسرک شیطانی بودم که هر لحظه در کوچه باغ خاطرات می دویدم و کوزه های دخترکان همسایه را می شکستم.
و شاید هم آن بلند گیسویی که با هر گام دل پسرکان را می بردم و با هر عشوه ام آتشی در دل هایشان به پا میکرم.
نکند من آن صوفی پارسا بودم که هر لحظه ام سرشار بود از حس حضور؟!؟
نمیدانم شاید من آن زن آبستنی بودم که هر لحظه با زندگی جنگید تا زنده بماند٬ بماند تا برترین عطیه اش را به زندگی تقدیم کند و جاودانه شود.
یا شاید آن عاشقی بودم که از درد دوری معشوق می خواندم و می رقصیدم و می گرییدم و دیوانه خطاب می شدم
آری نامی از من برده نشد ٬ اما مرا چه نیاز است به نام ؟!؟ من خود می دانم که که بودم. عشق برای من کافیست و میدانم به هنگام باز گشتن به منزلگه خویش فرشتگان در آسمان تولد دوباره ام را جشن خواهند گرفت و به خاطر حضور پاکم آواز عشق سر خواهند داد و به سماع خواهند پرداخت
پ.ن خدا کند که لیاقتش را داشته باشم
برکت باشد.
جای بسی شگفت است هنگامی که دو سلول با معجزه ای در هم آمیختند و من با آن اسپرم منفرد از چهارصد ملیون اسپرم پدرم آغاز شدم.
با وجود صدها ژنی که در هریک از کروموزوم های پدر و مادرم وجود داشت میتوانستی سیصد هزار ملیارد انسان دیگر بیافرینی٬ هریک متفاوت با دیگری. اما تو مرا خلق کردی ٬ فقط خود مرا. من آنقدر ارزشمند بودم که تو مرا برای خلقت و برای نشان دادن عظمتت انتخاب کردی....
من آنقدر ارزشمند بودم که تو بهترین هایت را برایم عطا کردی. گفتار به من بخشیدی تا نیکی از زبان جاری سازم٬ پنداری نیک به من عطا نمودی تا بدین وسیله کردارم را نیز نیک گردانم. مرهم عشق بر دلم گذاشتی تا زخم ها و دردهایم را التیام بخشد....
میدانم که موجود پر ارزشی برایت بودم وگرنه تو برای چه هنگام آفرینش من به خود احسنت میگفتی؟!؟ اگر کارت شاهکار نبود که نمیگفتی! من هم بودم نمیگفتم
پروردگارا میخواهم بگویم اگر بار دیگر هم مرا آفریدی در میان تمامی نعماتت نعمت شاکر بودن را هم به من ارزانی بدار چرا که هیچگاه ندانستم همه شکوهم از توست و دست از خودخواهی برنداشتم....
پ.ن منظورم همه نا سپاسی ها و نا شکری هایم بود. خودت مرا ببخش


